روزهایی که گذشت

تا به حال چند باری پیش اومده بود که با رایین بریم شمال، اما نه توی تابستون، به خاطر همین اصلا طعم آب بازی توی دریا رو نچشیده بود. این شد که مصمم شدیم تا هنوز هوا خنک نشده حتما یه سری به این خطه ی سرسبز بزنیم تا وروجک کوچولوی ما دلی از عزا دربیاره و حسابی خوش بگذرونه... همین هم شد. انقدر از بازی با موج های کوچیک ساحل و شن ها خوشش اومده بود که ما تقریبا از ده و یازده صبح کنار ساحل بودیم تااااااا چهار و پنج بعد از ظهر!!!

و استراتژی ما هم این بود که یه چاله با فاصله از دریا براش کنده بودیم و وقتی موج ها خیلی پیش روی می کردن کمی آب توی این چاله می ریخت، اینطوری هم چاله ی رایین بی آّب نمی موند، هم خطری براش نداشت، هم می تونست آّب بازی کنه و حسابی سرش گرم شده بود.

                                 رایین روی شن ها

 

و البته گاهی کمی سردش می شد و به شنها پناه می بردیم..

          رایین روی شن ها

 

و جای پاهای کوچولوش روی شنهاقلب

                            رایین روی شن ها

 

یه وقتهایی هم از چاله ش خسته می شد و دوست داشت تنی به آب بزنه..

                           رایین

ولی در هر صورت از آب بازی خسته نمی شد و از کنار دریا تکون نمی خورد!

                          رایین روی شن ها

 

این هم قلعه ی دست ساز من و باباجونم(باباحسن):

       قلعه شنی

و خب البته وقتی که بچه داشته باشید، همیشه سر دوربین به سمت اونه و طبیعیه که خودت هیچ عکسی در طول سفر نداشته باشی! تنها عکسی که تونستم نشونی از خودم توش پیدا کنم این بود که اونهم هم موقع تست دوربین گرفته شده بود!

                         رایین و من!!!

 

پی نوشت: این روزها کارم باعث شده تا کمتر وارد مدیریت وبم بشم؛ بیشتر کارم با اینترنت محدود شده به چک کردن ایمیل ها و البته بیشتر وقتم پای سیستم و برنامه ی گرانقدر فتوشاپ می گذره. از کارم انرژی می گیرم و این باعث میشه تا خستگیشو زیاد احساس نکنم. البته پیگیری های پزشکیم دوباره شروع شده و می دونم که از دعای دوستای خوبم بی بهره نیستم.

 

 



/ 0 نظر / 30 بازدید